با تشکر!
تورنگ
قصه شب
با تشکر!
تورنگ
- کدوم صداها؟ رعد و برق؟
نیکی: آره...وقتی رعد و برق اومد همه بچه ها رفتن زیر پتوهاشون گفتن: ما میترسیم...بعد خانوم معلم گفت عیبی نداره که میترسین ولی زیر پتو نرین!
- چرا نباید زیر پتو برین؟
نیکی: نمیدونم...بابا میدونی بارون از باد درست شده؟
- جدی؟ چه جوری؟
نیکی: باد همون بارونه...فقط خیسش کردن...گذاشتنش تو ابرها...بعد اومد پایین شد بارون :)
گفتم: نیکی میدونی وقتی یکی میمیره اگه یکی بخواد راجع به اون حرف بزنه چی میگه:
نیکی: نه
من: میگن "خدا بیامرز" مثلا خدابیامرز اینو گفته بود...
نیکی از خنده غش کرده بود... مرتب دستاشو میاورد جلو میگفت: خدا...بیا...موز....
در ضمن وقتی برای اولین بار کریستف کلمب و یا Columbus به این قاره پا گذاشت بر طبق نقشه ای که داشت فکر کرد که با هندوستان باید رسیده باشد و مدتها با این فکر نامه نگاری هم میکرد و از مردم بومی اینجا به عنوان هندی و یا Indian یاد میکرد. امروز هم در آمریکا آنها را American Indians نیز صدا میکنند که با واکنش تند این مردم همراه است. آنها میگویند چون یک فرد بیسواد از اروپا آمده و فکر کرده که ما هندی هستیم دلیل نمیشود که هویت ما را از ما بگیرید و ما را هندی خطاب کنید. گذشته از این هر ساله تظاهراتی از طرف مردم بومی آمریکا در روز کریستف کلمب برگزار میشود چرا که به درستی از او به عنوان یک آدم وحشی و آدم کش یاد میکنند و ادعا میکنند که چنین روزی را نباید جشن گرفت. البته این روز تعطیل رسمی نیست و فقط در تقویم درج شده است.
یادم میاید حدود ۲۰ سال پیش درست زمانی که یخها میان آمریکا و اتحاد جماهیر شوروی در حال آب شدن بود رانولد ریگان سفری به مسکو کرد و در دانشگاه مسکو به سخنرانی پرداخت و حدود یک ساعت مردم روسیه را ارشاد و به استقبال از دمکراسی دعوت کرد. در پایان و در قسمت پرسش و پاسخ یکی از دانشجویان روسی پرسید: شما که این همه دم از دمکراسی میزنید پس چرا مردم بومی آمریکا یعنی همان سرخپوستها وضعشان اینقدر اسفناک است. جوابی که رانولد رگان رییس جمهور آمریکا داد پس از بازگشت با سرو صدا و اعتراضهای زیادی همراه بود. او گفت: "ما به تمام حق و حقوق سرخپوستها احترام میگذاریم. آنها هر گاه بخواهند میتوانند شهروند و یا citizen آمریکا شوند!!! این در حالی است که سرخپوستها مالکان اصلی این سرزمین به حساب میایند و خواه ناخواه شهروند آمریکا هستند!
به هر حال هفته گذشته در مهد کودک نیکی جشنی گرفته بودند و به صورت Pot Luck هر کس غذایی آورده بود و پدر مادرها در ابتدا به سرودهایی که بچه ها در مورد این روز میخواندند گوش کردند و دست زدند و بعد هم طبق معمول بخور بخور.
فردای آن روز وقتی از سرکار برگشتم به نیکی گفتم: امروز سر کار ما هم جشن گرفته بودند و همونجوری غذا بود و همه میخوردند.
نیکی گفت: بچه ها اومده بودن براتون دست بزنن؟ :)
چند روز بعد دوباره داشتم با یک نفر بازی میکردم. نیکی پرسید:
-بابا داری میبری یا میبازی؟
-معلومه دارم میبرم...
-بابا از تجا (کجا) میدونی که اون که باهاش داری بازی میکنی هم سن من نیست؟ :)
شهریور...آبان...گوسفند :)
- نیکی میدونی فردا اینجا چه خبره؟
نیکی: نه
- فردا انتخاباته...میدونی انتخابات یعنی چی؟
نیکی: نه
- یعنی این که همه آدما اسم کسی رو که میخوان رییس کشور بشه یا رییس همه بشه رو کاغذ مینویسن...بعد میان میشمارن که اسم کی بیشتره...اون میشه رییس همه!
نیکی: من میخوام اوباما برنده شه :)
منو باش که فکر میکردم دارم یه چیز جدید بهش یاد میدم!
-داد نزن داد زدن کار بدیه!
نیکی: اگه یه پیرمرده گوشش خوب کار نکنه چی؟
- خب اون وقت میتونی داد بزنی!
- بابا یه قصه بگو حال کنیم!
من و بنفشه نمیتونستیم جلوی خندمون رو بگیریم. بعد از چند دقیقه گفت:
- بابا بیا بریم پایین یه نوشابه بزنیم!
حالا ما موندیم که این ادبیات رو از کجا یاد گرفته :)
نیکی پرید وسط: بابا جنگ یعنی چی؟
بابا: یعنی دعوا...وقتی دو نفر با هم دعوا میکنن یعنی با هم جنگ میکنن!
نیکی: بعد پلیس میاد؟
بابا: آره بعدش پلیس میاد.